زندگی تجربه‌ی تلخ فراوان دارد

زندگی تجربه‌ی تلخ فراوان دارد
سال سختی پس هر لحظه‌ی آسان دارد

شهر عاشق‌کش ما کار خودش را بلد است
جاده‌هایش همگی راه بیابان دارد

دیگر از حال دل ساده‌ی غم‌دیده مپرس
هر جوابی بدهم بعد تو امکان دارد

کوه‌کن! باز صدا کردی و پژواک نداشت؟
بیستون نیز به انکار تو ایمان دارد

چون محال است پشیمان شدن از کرده‌ی دل
این زمین جای ندامتکده زندان دارد

سر به راهیم و سرافکنده، که در منطق عشق
سر به دار است هرآنکس سر و سامان دارد

غرق این فکر و سوالم که زمینی که در آن
آدمی نیست چرا این همه انسان دارد؟

چشم من با خاطراتش باز خلوت کرده بود

چشم من با خاطراتش باز خلوت کرده بود
بین یک دنیا فریب احساس غربت کرده بود

غم روی پیشانی‌ام خطی زد و با خنده گفت:
سجده‌هایت بی‌سبب عمری عبادت کرده بود

آه حسرت تیزدندان شد، لبم آزرد و گفت:
کاش «در» از راز این منزل حفاظت کرده‌بود

مویم اما رو سپید از امتحان عشق بود
یا که از تسلیم دل شاید حکایت کرده بود

ذکر «یونس» خواند بخت خفته‌ام اما دریغ
روزگاری ذکر «و جلعلنا» تلاوت کرده بود

صور اسرافیل نامت مرده‌ای را باز کشت
با همان سوزی که در قلبم قیامت کرده بود

عقل گراگرد قلبم را حصاری نو کشید
مدتی چون بی‌سبب او را اطاعت کرده بود

قصه‌ام نادرترین اشغال بی‌رحمانه بود
غصه «نادر» بود و من «هند»ی که غارت کرده بود

تا کی چراغ‌ها را با سایه‌ها شمردن؟

تا کی چراغ‌ها را با سایه‌ها شمردن؟
با مهر دل شکستن با عقل دل سپردن

ظاهرا آدم شدن اینقدرها هم ساده نیست

ظاهرا آدم شدن اینقدرها هم ساده نیست
آدمیت درّ نایاب است و در سجاده نیست

من احترام مرده‌ی یک پیرمردم

من احترام مرده‌ی یک پیرمردم
من گرمی آغوش آدم‌های سردم