زندگی تجربهی تلخ فراوان دارد
سال سختی پس هر لحظهی آسان دارد
شهر عاشقکش ما کار خودش را بلد است
جادههایش همگی راه بیابان دارد
دیگر از حال دل سادهی غمدیده مپرس
هر جوابی بدهم بعد تو امکان دارد
کوهکن! باز صدا کردی و پژواک نداشت؟
بیستون نیز به انکار تو ایمان دارد
چون محال است پشیمان شدن از کردهی دل
این زمین جای ندامتکده زندان دارد
سر به راهیم و سرافکنده، که در منطق عشق
سر به دار است هرآنکس سر و سامان دارد
غرق این فکر و سوالم که زمینی که در آن
آدمی نیست چرا این همه انسان دارد؟